سلام

من به ياری خدا وند باز گشتم

را ستی از انتخابات چه خبر؟ با تمام سم پاشيها که دشمن کرد نتوا نست

جلوی  اين مردم را بگيرد من نظر شماها را در اين مورد خوا ستارم

------------------------------

راستی اگر خدا قبول کند به مکه مکرمه ومدينه منوره مشرف ميشوم انشاا... برای همه شما عزيزان دعا ميکنم که قسمت تمام شما ها بشود

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤


روز آزادی

با سلام

و عرض پوزش به علت تاخير در نوشتنم که بعضی از دوستان را نگران کرده بود .اين چند وقت مشغله کاری ام زياد بود و حال زياد مساعدی هم نداشتم .به شکر خدا بهترم .

تعداد محدودی از کتاب خاطراتم (حکايت زمستان) در اختيارم می باشد که به دوستانی که مايلند هديه خواهم داد لطف کنيد آدرس پستی خود را برايم ايميل کنيد تا ترتيب ارسالشان را بدهم

باز هم متشکرم از الطاف بسيار شما.

 

 

مرداد سال ۶۹بود که از پنجره  مخوف اردوگاه داشتم به بيرون نگاه ميکردم  و با خود  گفتم  :خدايا می شود از اين دژ اهريمنی خلاص شد ؟ اردوگاه ما ديوار های بسيار بلند داشت که هيچ راه فراری از آنجا نبود ..در همين افکار بودم که سربازی آمد و خبر عجيبی را گفت و من در کمال ناباوری گفتم احتمالا ديوانه شده آخر مگر می شود به اين راحتی آزاد شويم..گر چه اميد م را هرگز از دست ندادم اما چون دو سال از قبول قطعنامه ۵۹۸ از سوی ايران می گذشت و هيچ اقدامی برای تعويض اسرا نشده بود زياد به اوضاع خوشبين نبوديم

صبح شد  ديديم حرکت سربازان غير عادی است

گويا خبر آزاديمان کم کم داشت به واقعيت می رسيد .عراقيها اعلام کردند از شماره :۱ تا ۲۰۰۰ به قسمت بالای اردوگاه بروند .تعداد زيادی از دوستانمان  هم جزو اين سری بودند و به ما گفتند شما هم فردا می رويد.دوستان از شدت هيجانشان حتی بعضی بدون خدا حافظی رفتند .اما با تو جه به سابقه بد ی که بعثيها داشتند باز بعيد ميدانستم که ترتيب آزاديمان را بدهند

فردای آنروز اوضاع اردوگاه غير عادی بود کسی فکر غذا پختن نبود و کلا کارهای عادی اردوگاه تعطيل شد و ما که هيچ شبی تا ساعت ۱۰ بيرون آسايشگاه نمانده بوديم برای اولين بار توانستيم ستاره ها را تما شا کنيم .گر چه خيلی سخت گذشت چون عده زيادی از دوستانمان نبودند

روز موعود رسيد با بلند گو شماره هايمان را خواندند و ما گروه دوم اسرايی شديم که قرار شد به سمت ايران عزيز پر بگشاييم.منهم از فرصت استفاده کردم و تک تک آسايشگاهها را گشتم و از بچه های گروه اول که از خوشحالی مقداری عکس ونامه و وسايلشان جا مانده بود را داخل ساکم ريختم و آماده رفتن شدم ..تا اسير نباشيد آنهم ۹ سال نمی توانيد خوشحالی و اضطراب اين صحنه را درک کنيد .

ديدم فرمانده عراقی داد می کشد :کسی جا نماند .منهم با عجله دويدم و سوار شدم که آخرين نفر بودم .سرباز عراقی از من پرسيد :کجا ميروی؟گفتم ايران با خنده  تمسخر آميزی گفت:ايران نمی رويد يا لا  برگرد.منهم بی اعتنا از پله های اتو بوس پايين آمدم گفت:اول ساکت را زمين بگذار بعد برو (اين يکی از سر بازانی بود که از ما کينه و خصومت فراوانی بدل داشت) منهم گفتم:اينها امانت های دوستانم هست و بايد در ايران بدستشان برسانم.گفت :اگر ساکت را زمين نگذاری نمی گذارم بروی .سر سختی نشان دادم و نتيجه اش دو ضربه سيلی بود (آخرين عقده هايش را می خواست خالی کند)و گفت :حالا  ساکت را بردار و برو سوار شو

اتو بوسها  چقدر کند ميرفتند گويی قرار نبود ما به ديدن خاک مقدسمان برسيم..

بالاخره با خوشحالی تمام به مرز ايران و عراق رسيديم و ما در قسمت مشخص  شده مانديم تا عصر همانروز ..چيزی شبيه رويا بود ..اصلا باورمان نمی شد روزهای سخت اسارت تمام شده باشد

عصر شد و يکی از فرماندهان عراقی جلو آمد و به ما گفت: ما با مقامات ايرانی به توافق نرسيديم (عراقيها می خواستند در قبال يک اسير عراقی ۱۳ اسير ايرانی  تبادل شوند ) اما قانون صليب سرخ جهانی يک اسير در قبال يک اسير بود ..

خلاصه ايران کمی کوتاه آمد و گفتند بگذاريد اول اسيران عراقی  از اتو بوسهای ايرانی پياده شوند  بعد شما سوار اتوبوس های ايران شويد

با چشم خودم ديديم يکی از اسرای عراقی که شبيه ايرانی ها هم شده بودند خم شد تا دست فرمانده عراقی را ببوسد .اين فرمانده با و حشيگری تمام او را هل داد کلی نار احت شدم که اينها به خود شان هم رحم نمی کنند

سوار اتو بوس ايرانی شديم تا آن لحظه جز خود ايرانی ديگری نديده بوديم .من که زل زده بودم  به راننده اتو بوس که اشک می ريخت .با خود گفتم اينهم لا بد از نقشه های عراقيهاست که می خواهند ما را ببرند و سر به نيست کنند .برای اطمينان از راننده پرسيدم شما ايرانی هستيد؟ گفت :آری ايرانی هستم .پرسيدم پس چرا گريه می کنی؟گفت:گريه هايم از خوشحالی است ..تمام ملت ايران منتظر شما هستند

سربازان سپاهی را که ديدم گفتم :اگر ايرانی هستند اينها چرا ريش ندارند؟

خوب ما ۹ سال از کشور دور بوديم و از همه تغييرات  بی خبر.  ايران  را همانگونه مثل اوايل جنگ تصور ميکرديم

به پادگان اسلام آباد رسيديم و پس از شنا سايی های اوليه و آزمايشهای انجام شده ما را به فرودگاه مهر آباد فرستادند در آنجا دوستانم که شناختشان خيلی مشکل بود و خانواده ام منتظرم بودند جدا که سالهاست از ابراز لطف هموطنانم در آنروز و هميشه نسبت به خودم شرمنده ام .آنروز فقط روی شانه ها می چرخيدم و در و ديوار را نگاه ميکردم ..خيلی طول کشيد که باور کنم خواب نيستم و ثمره شيرين سالهای دوری  را می بينم ..ياد شهيدان غريب اسارت بخير و جايشان در اين شادی آزادی خالی

 

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳


 

سلام

بالاخره کتاب خاطراتم با کمکهای برادر خوبم-جناب آقای عاکف-چاپ شد..

بنام:حکايت زمستان

ضمن تشکر از ايشان و دوستانی که زحمت تهيه کتاب را به عهده داشتند  يکی از خاطراتی که در کتاب هم آمده برايتان  تعريف می کنم:

علاوه بر خوردن تير و ترکش يکی  ديگر از مجروحيت ها يی که در عمليات مسلم بن عقيل نصيب من شد موج گرفتگی بود.در اثر همين مجروحيت پرده گوش راستم گرفت ؛ طوريکه  با آن صداها را خيلی ضعيف می شنيدم.

عارضه بدترش اين بود که احساس می کردم  يک زنگ در گوشم کار گذاشته اند که صدايی ممتد و آزار دهنده دارد.گويی صد تا پشه  به طور همزمان در گوشم ويز ويز می کردند.هر چه می گذشت صدايش بدتر می شد و غير قابل تحمل تر .وقتی به دکتر (که بيشتر به سلاخ شبيه بودند) عراقی جريان را گفتم ؛ برايم تره هم خرد نکرد و گفت:ما اينجا  فقط برای مرض های کشنده يک فکری می کنيم

ما دو دکتر ايرانی بين خودمان داشتيم:دکتر رضا و دکتر حسين..که تلاش هيچيک کارساز نبود .يکروز هم دکتر رضا توانست با ترفندی  بعضی وسايل معاينه گوش را از دکتر عراقی بگيرد و بعد از معاينه گفت:پرده گوشت مچاله شده

گفتم:خوب را ه علاجش چيه؟

سری از روی تاسف تکان داد و گفت :تو علم پزشکی ای که من خوندم هيچ دارويی برای همچين عارضه ای گفته نشده.

خلاصه فشار های روانی که عراقيها وارد می کردند و اين اختلال کلی عصبيم کرده بود

يکی از روزهايی که صدای وينگ وينگ گوشم شدت  گرفته بود ؛ يکی از سربازان عراقی  بيخود و بی جهت اذيتم کرد.هر چه از او خواستم دست از سرم بردارد ولی گويا جری تر  شد.

بين اسرا  رزمی کاران زيادی بودند که پنهانی در حمام و.. از آنها فنون کنگ فو  و کشتی را ياد گرفته بودم .آنروز تا خواست ضربه ديگری به من بزند مچ دستش را  گرفتم  آن  چنان که دادش به هوا رفت ..و دمش را روی کولش گذاشت و در رفت

اما ميدانستيم دوباره باز می گردد.بعد از چندی آن سربازبه همراه يک ستوان بعثی(معروف به شکارچی)و ده دوازده نفر ديگر برگشت و برای دستگرمی روی سرم  ريختند و تا جايی که می خوردم کتکم زدند بعد هم يکيشان يقه ام را گرفت و کشان کشان بردم به سلول انفرادی

آنجا هم دست از سرم  بر نداشتندو با دستور شکار چی وحشيانه تر از قبل  به من هجوم آوردند و من فقط  دستهايم را سپر سر و صورتم کرده بودم ..نمی دانم کتک زدن اين بارشان چند دقيقه طول  کشيد  ولی می دانم وقتی شکارچی دستور داد بس کنند ديدم از دماغ و دهان و گوشم خون می ريزد

چند بار سعی کردم بلند شوم و بايستم ولی تا چند لحظه نتوانستم .در اين مدت کوتاه نطق شکارچی باز شد و گفت:تو بايد بدونی وقتی سرباز عراقی بهت دستور ميده مثل اينه که شخص سيد القائد بهت دستور ميده(منظورش صدام ملعون بود)

به مترجم گفتم:بهش بگو اگر صدام هم بيايد من به حرف زور شما گو ش نمی دهم

و مترجم که ايرانی بود و دلش برايم سوخته بود برای اينکه وضعم بدتر نشود ملايمتر ترجمه کرد

شکارچی چوب زير بغلش را به يکی ا ز سرباز ها   داد و آمد  روبرويم و گفت:خبردار بايست

دست راستش را کمی بالا آورد حدس زدم می خواهد سيلی بزند

در طول اسارتم فهميده بودم افراد بی اصل و نسب مثل او رحم و مروت سرشان نمی شود و در موقع کتک زدن مراعات چيزی را نمی کنند.به همين خاطر برای اينکه پرده گوشم پاره نشود خودم را آماده کردم ..دهانم را باز کردم و سرم را آماده کردم که همزمان با خوردن سيلی از چپ به راست بچر خانم .اينطور فشار ضربه کمتر می شد

شکارچی گويا فکرم را خواند و خلاف انتظارم بلافاصله با دست چپش کوبيد به سمت راست صورت من .ضربه اش آنقدر غافلگيرانه  بود که برق از چشمم  پريد و مثل  توپ خوردم زمين

سربازها برای خود شيرينی شروع به کف زدن و سوت کشيدن کردند

اما با اونحال زار باز هم با آخرين توانم بلند شد م و ايستادم و نگذاشتم زياد سرمست شادی وحشيانه اش شود

خلاصه ...بعد از چند دقيقه  ناگهان متوجه چيزی شدم...نه !درست بود ..با خوشحالی زياد فرياد زدم:بچه ها گوشم

گفتند :گوشت چی؟

گفتم:ديگه صدا نمی ده

قضيه گوشم که قضيه حاد اردوگاه شده بود به باور کسی نمی آمد که با يک سيلی از دشمن خوب خوب شود

آری..عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد

با صدای بلند و از ته دل با سرو رويی خونين فرياد زدم:الله اکبر

 

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳


 

سالگرد شهادت سيد علی اکبر ابوترابی تسليت باد

سلام بر سيد ازادگان

سلام بر کسی که با صبرش کمر اسارت را شکست

سلام بر کسی که با اخلاقش چنان در دل دشمن ترس انداخت که دشمن اعتراف کرد

که شکست خورده است.

سلام بر کسی که عراقيها از دست او  از اردوگاه پا به فرار  گذاشتند.

 و در شرایط سخت آنجا  باعث اتحاد و حفظ روحيه ما بود.

روزی پس از کتک فراوان که عراقيها به ان سيد بزرگوار زده بودند

ايشان با کمال تواضع جلو عراقيها امد وگفت :خسته نباشی

وفرمانده عراقی با کمال شرم سرش را پايین اورد واز اردوگاه خارج شد

وان سيد کسی نميتواند باشد بجز« سيدعلی اکبر ابوترابی »(ره)

من هيچ وقت  نديدم که ايشان يک بار از اسارت يا از وضع موجود ان زما ن گله کند؟

ولی چند روز قبل از شهادتش  بعد از آزادی خيلی از وضع گرانی وتورم شاکی بود ميگفت : اخه اين مردم مظلوم از کجا درامد داشته با شند که اين وضع را تحمل کنند

شما شايد باور نکنين کسی دو دوره ۸سال نمايند ه مجلس باشد ولی از غذای

مجلس استفاده نکند!!

يادم می آيد وقتی برای عيادتم به منزل ما می آمد ...فقط نان و پياز!!! می خورد

کيست که نماينده رهبر و نماينده مجلس  باشد  و اين غذای مختصر علی وار را داشته باشد.اکثر روزها هم که روزه بودند

من حاضرم قسم بخورم که منزلی که ايشان داشت استیجاری بودو  من روزی از پسر ايشان پرسيدم از حاج اقا جه خبر  پسرش به من گفت شماها بيشتر از ما حاجی را ميبينيد ؟تا زمانی که ايشان اسير بود پيش شما بود... حالا هم که امده دائما  پيش شماست

روحش با اجداد مطهرش محشور باد

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳


 

سلام بر هموطنان وطن دوستم

در اواسط سالهای اسارت بوديمکه فرمانده عراقيها برای بازديد امده بود

 جلو هر اسايشگاهی بچه ها برای خودشان باغچه هایی درست کرده بودند..

يک نفر از اسيرا ن که باغبان هم بود وپيرمرد رفت ويک  خيار گل بسر تازه اورد وبا احترام به فرمانده گفت...

(تَفَضَّل) يعنی :بفرماييد

عراقی با عصبانيت گفت خجالت نميکشی....

اين خيار عراق عظيم نيست خيار عراق عظيم مثل يک هندوانه هست ورو به محافظش کردو گفت برو يک خيار بيار تا اينها ببينن....

وچند دقيقه بعد امد وبا يک خيار که مثل کدو بود وگفت ببين...اين خيار هست  نه اون.....

وما همه از خنده داشتيم کنترل خودمان را از دست ميداديم...

وفرهنگ با فرهنگ چقدر فرق ميکنه 

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

خدايا.......

من در کلبه فقيرانه خود....

چيزی را دارم.......

که تو در عرش کبريای.خودنداری....

من چون تويی دارم.....

وتو چون خود نداری.....

                                      (امام زين العابدين).

سلام برهموطنان عزيزم

در اوايل اسارت که بيمارستان بودم در موصل عراق شخصی را ديدم که با دو عصا.

راه ميرود پس از پرس وجو فهميدم که او  يکی از خلبانها ی قهرمان کشورمان هست

که هنگام ماموريت بعد از اينکه اهداف خودش را زده بود هوا پيمای او مورد اصابت موشک

عراقيها  واقع ميشود سپس سقوط ميکند.....وعراقيهای کثافت هر دو پای اين قهرمان رااز

مچ پا قطع کردند...بعد که باايشان دوست شدم پرسيدم چرا پاهايت را قطع کردند  گفت

عيبی نداره من بلای بر سر اينهااوردم که اگر دستهايم را هم   قطع کنند ارزشش را دارد

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۳


 

سلام.سيزده بدر به همتون خوش بگذرد.

در يکی از سالهای اسارت که ديگر از سيزده بدر ديگر چيزی  در ذهن ما با قی نمانده بود.

 صبح زود همه برای کارهای شخصی باعجله در حال رفت وامد بودند.ديدم

که يکی از برادران که اهل تهران بود در گوشه ای سفره ای پهن کرده بود ومقداری

سبزه از توی باغچه اورده بود وبرای خودش سفره سيزده بدر اماده کرده بود.

اينهم تمام ماها را که سيزده بدر را از يا د برده بوديم بياد اورديم

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۳


 

سلام..عيد بر تمام هموطنانم مبارک

سربازی بود بنام يونس که از شيعيان کرد عراق بود و می گفت:ما عيد نوروز را قبول داريم مثل شما و آنرا جشن می گيريم

در يکی از عيد ها دور از چشم  د يگر سربازان عراقی  برايمان رقص سنتی ايرانی (کردی)کرد و بچه های ديگر هم برايش دست زدند .و لحظاتی حس کرديم در ايرانيم و ياد نوروز در ايران برايمان تازه شد

 يکی از نوروز ها بچه ها تئاتری تهيه کرده بودند که برای شاد کردن    برادران آنرا اجراکنند. يکی نقش يک زن و ديگری نقش فرزند آن زن را اجرا ميکرد که ديديم يکی از دوستانمان زار زار می گريد .وقتی پرس و جو کرديم فهميديم که دلش برای زن و بچه اش تنگ شده .او می گفت:آنها در اين شب عيدی تنها هستند.ما هم که مجرد بوديم دلمان سوخت و بجای شادی غم دوباره ای بر دلمان نشست .دور از خانواده در کشور غريب و بشکل اسير آنهم در نوروز که بيشتر ما را بياد ايران می انداخت..

ضمنا اين طرح زيبا را برای وبلاگم بانوی بزرگوار«نرگس مست» درست کرده .از ايشان ممنونم که مرا در ايجاد و تنظيم مطالبم ياری  می کنند

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳


عيد در اسارت

سلام

جای شهدای اسير خالی !

 يادش بخير در اسارت ماهم نزديک عيد آماده ميشديم و کار عيد ميکرديم/

هراسير ۲پتو داشت که برای شستن بيرون مياورديم .

و نظافت عمومی آسايشگاه را داشتيم.روزهای عيد افراد آسايشگاهها به نوبت برای عيد ديدنی به  سراغ آسايشگاه ديگر می رفتند و آنها را هم با خود برای بازديد عيد به آسايشگاه ديگر ميبردند و همينطور اين کار ادامه داشت تا همه همديگر را ببينيم و عيد را بهم تبريک گفته و تجديد روحيه کنيم.برنامه هايی داشتيم طنز و مخصوص عيد

 «باقر عباسی »و« مجيد منوچهری »سرپرست اين برنامه ها بودند .و بنوبت  درهر آسايشگاه با رعايت امنيت اين تئاتر اجرا می شد و ساعتی درد اسارت و غربت را فراموش ميکرديم.

ما با درست کردن حلوا و بيجی(يکنوع شيرينی کُردی)و تقسيم بين دوستان دهانمان را هم با اجازه اتان شيرين ميکرديم

البته هميشه خاطرات شيرين نيست يادم هست:

 صبح عيد يکی از سالها وقتی برای آمار بيرون امديم يکی از بچه ها  از سر جايش بلند نشد و بيرون نيامد ما متعجب بوديم که ديديم عراقی کثيف آمد  وبا لگد بر سر او زد/  او بلند نشد.هر چه لگد سرباز بيشتر می شد او کمترين حرکتی از خود نشان نمی داد

 افسوس...

او چند ساعت قبل شهيد شده بود.در اثر کتکهايی که قبلا خورده بود و وضعيت غير بهداشتی و نامناسب اردوگاه.همچنين.جراحتی که در جنگ بر داشته بود.آنسال عيدمان عزا شد و سرگرم مراسم دفنش شديم بيرون اردوگاه جايی بود برای دفن شهيدان ايرانی

يادشان گرامی باد

خوشا بحا لشان باور کنيد اگر ميدانستم .......بگذريم

ولی شما دوستان که خواننده اين مطلب هستيد من وتمام کسانی که بنظرتان

بکشور خدمت ميکنند دعا کنيد. التماس دعا فراوان

پيشاپيش

 عيد را به همه هموطنان تبريک می گويم

 

 

 

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢


 

درد دلی دوستانه با يارانم

در سالها ۵يا۶ اسا رت بوديم که گفتند شخصی بنام (م) به اردوگاه ما امده است

قديميتر از ما  هاکه انجا بودند اين شخص را ميشناختند به ما گفتند خيلی موا ظب باشيد شخصی است بسيار خطرناک.

من حساس شدم .که بدانم چرا  می گويند خطر ناک !

پيشش رفتم.وسلام کردم او خيلی مرا تحويل گرفت .وقتی کمی نشستم

 گفت چرا اينقدر امام خمينی را کم اهميت ميدانيد.خلاصه  از امام خيلی تعريف

کرد که ما عمرا اينطور ی نمی توا نستيم از امام بگيم/ بعدا که من پيش بچه ها امدم

گفتم بابا اين خودش از يا ران امام خمينی (ر ه) هست در باره او اشتباه نميکنيم؟

يکی از برادران سپاه پاسداران بنام (حاج احمد) گفت که اين شخص ِظا هرا مظلوم

نيمی از بچه ها را فروخت به بعثيان .

فردای انروز با نا راحتی پيش او رفتم و گفتم که عاقبت ادم فروشی مرگ هست اماده باش تا همين روزها بدرک برسی. ميدانيدچه گفت ؟

گفت اگر مرا بکشی من در راه امام خمينی شهيد ميشم.من گفتم چرا

در راه امام گفت که تمام اينها که  درباره من گفته اند دروغ هست؟من خيلی تعجب کردم ديدم

برای من قران را از حفظ ميخواند وتمام قانون اساسی ايران را بلد هست و چند

پيام جديد امام را برام گفت .من در دوراهی قرار گر فتم که او را بزنيم يا نه وقتی با حاجی صحبت کردم/ فر مودند که اگراينکار را انجام بدهی ديگر با من حرف نزن ماهم از خيرش گذشتيم (از خير تنبيه اش...چون جاسوسان را تنبيه ميکرديم بعضی از جاسوسيها باعث شهيد شدن دوستانمان می شد)

چند روز بعد عرا قيها امدند ومرا با خودشان بر دند وقتی که بمقر عراقيها

رسيدم ديدم جناب (م)انجا هست ودارد ميگويد آره آره همين شخص بود که به صدام

وحزب بعث فحش ميداد.من با تعجب به او نگاه کردم وگفتم مگر تو نبو دی که ميگفتی

امام پدر صدام را در اورده.وامام حزب بعث را کا فر ميداندو...............خلاصه عراقيها

که حرف مرا گوش نميکردند.

 ببينيد  چقدر منا فقين در داخل ما نفوذ کر ده بودند

الان هم همينطور است در کشورمان هم  منافقها وارد شدند وبچه های جبهه وجنگ را بگونه های مختلف حذف  ميکنند؟ديگر کاری با اينها ندارند ولی اگر جنگ شود بازهم سراغ همين عزيزان ميروند

 نميخوام شما دوستانرا ناراحت کنم ولی دلم خيلی گرفته از دست بعضی از اين

مسئولين/چرا بچه های جنگ بايد برای سير کردن شکم زن و بچه هايشان به هر دری

بزنند وسر ماه صاحب خانه بگويد اگر کرايه ندی اساست که يکدست پتو ولحاف

وکمد شکسته هست بيرون بريزد چرا بايد جلوی فرزندانشان خجالت بکشند. اينها که.زمانی  دست به RPGميزدند دشمن از ترس پا بفرار ميگذاشت

حالا وظيفه ما در مقا بل اينهمه لطف واز خود گذشتگی اينها اين هست؟ طرف صحبت من کسانی هستند که دردستگاه  اجرايی هستند و مسئوليتی در قبال اين عزيزان دارند

ببخشيد که کمی درد دلم برايتان باز شد

  
نویسنده : رها شده از بند ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢